![]() |
![]() |
|
| فقط به خاطر او ( شعر و ... ) |
|
ای تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر
ای تو از خاصیت عاطفه پیغام آور همدم دور به من مثل تن من نزدیک صاحب قصه ی میلاد و هنوز و آخر رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه با چه ترسی بی تو دور از چشم تو می زیستم من حریف جذبه ی چشم تو هرگز نیستم رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره ی خالی قابم نکنه دارم از فکر رسیدن به تو آباد می شم تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه ای مراقب چراغ نفس من در باد نفست به شعر من جرأت عریانی داد بال پرواز من در به در عاشق باش چون که در من کسی از اوج پریدن افتاد رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه دست تو یاس نوازش در سحرگاه بهاری
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:52 توسط سیاوش |
|
|
با سکوت خیلی از مشکلها خودبه خود حل میشه وقتی میخوای کسی ندونه که عاشقی وقتی بخوای هیچکس نفهمه دلگیری وقتی نخوای کسی بدونه ازش بدت میاد و حتی وقتی که داری تو تنهایی پرپر میزنی سکوت چقدر میتونه به آدم کمک کنه وقتی به وقتش ازش استفاده کنیم اما خیلی وقتها نباید سکوت کردوما سکوت میکنیم مثل وقتی که آخرین فرصت و برای گفتن دوست دارم از دست میدیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:49 توسط سیاوش |
|
|
با عرض سلام خدمت ..................اینجانب................ فرزند.................. به شماره شناسنامه ................ متولد............... صادره از......... می خواهم یه شخص حاضر خودم اعلام کنم که خسته ام. از این آوارگی خسته ام .از این پوچی خسته ام. از این بی برنامگی خسته ام. از این سرکار گذاشتن خودم خسته ام.از این در به دری خسته ام.از این فکرهای بی پایان خسته ام. از این مخفی کاری ها خسته ام.از گول زدن خودم خسته ام. حال شخص حاضر ..................... آیا باز هم میخواهی به این کارهایت ادامه دهی؟!؟! این یک هشدار برای تو می باشد.آیا تا به حال به خود توجه کردهای؟! تا چه زمانی می خواهی به خستگی هایت اضافه کنی؟! آیا صدای پای گذر زمان را نمیشنوی؟؟ تو پیر خواهی شد و افسوس گذشته به تمامی این خستگی ها افزوده خواهد شد. هوشیار باش که این اخطاری از درون تو به خود تو بود . بهتر است که دست از غفلت برداری. خوب نگاه کن همه صعود کردند و تو در کوهپایه زندگی تنها ماندی.تنهای تنها!!!!!!!!!!!!!!!!!! بدرود |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:48 توسط سیاوش |
|
|
من نیستم تا بدانم کیستم
من می روم تا بدانم چیستم هیچم انگار پوچم انگار اصل می خواهم وصل می خواهم شاید در این راه من شوم رسوا یا شوم پیدا شاید که این ره رود به دریا یا که کویری تشنه از فراق آب و تا قیامت اسیر در چنگال شنها یا زمینی یخ بسته و لرزان از سرما یا که بی راهه ای تا ابد به ناکجاها هیچ کس نمی داند هیچ کس نمی فهمد عاقبت من به کجا رفتم شاید که رفتم من تابه نزدیک خدا بالا اما من ندیدم هرگز هیچ عشقی را بدین حد ساده و شیوا آری اصل من این بود وصل من این بود تا ابد من با خدا تنها |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:47 توسط سیاوش |
|
|
هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدرکوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:46 توسط سیاوش |
|
|
همیشه اينرا شنيده ايم که بزرگی هر فرد به بزرگی آرزو های اوست اما من هرگز هیتلر را مرد بزرگی نمی دانم با آرزوی داشتن جهانی نا محدود اما گاندی را ... آری او را مرد بزرگی می دانم با آرزوی داشتن حقی کوچک از جهانی نا محدود ... و خود را بزرگتر در آرزوی داشتن تو ...... همه چی خنده دار بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:44 توسط سیاوش |
|
|
وقتی فهميدی اونی که دوسش داری با يکی ديگه دوسته، بيشتر ناراحت ميشی يا بيشتر حسوديت ميشه؟؟؟ شلیعشق تازه يعنی يه قلب تازه برای موندن، اونجا اشکام زمينو تر نمی کنه... پنجره ها کدراند! فکر می کنی الآنه که بارون بياد؛ ولی ببين، هوا بيرون خيلی عاليه! آفتابيه!!! شل اگه اون رفته، مقصر من نبودم. اگه ترکم کرده، اشکال از من نبوده. چون من خيلی خوبم! خيلی خوشکلم. اصلا کی گفته اون منو ترک کرده؟ اين من بودم که از کاراش خسته شدم. من بودم که ديگه نخواستمش. اما خوب اگه برگرده، بهش ميگم چقدر دوسش دارم، بهش می گم که چقدر خوبه، بعد واسه هميشه ميرم. اينو قول ميدم... شلی حالا اون رفته ومن، تمام چيزهايی را که نگفته ام می شنوم. او رفت و مرا تنها گذاشت٬ تا با تمام چيزهايی که نگفته ام٬ زندگی کنم..
خنده تلخ ادما از دلخوشی نیست گاهی شکستن دلی کمتر از ادمکشی نیست گاهی دل انقدر تنگ میشه که گریهم کم میاره گاهی یه حرف خیلی ساده هم چقدر غم میاره |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:43 توسط سیاوش |
|
|
@برای روشنایی است
که می نویسم اگر همیشه وهمه جا تاریک بود هرگز نمی نوشتم @به نام خالق جان / هم ترانه ای ها ،سلام @نمره ی سهراب نوزده بود! سالها رو در روی رؤیا و رایانه زمزمه کردم
*نزدیک ترین چیزها مرگ ودورترین چیزها آرزوست. سقراط *هرجا که بشر رادوست بدارند فرهنگ رادوست خواهند داشت.سقراط @نمکی ی ی ی ی ِ هَلکتم! هم ترانه یاد من باش! بی بهانه یادمن باش! وقت بیداریه مهتاب٬ عاشقانه یاد من باش! &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:42 توسط سیاوش |
|
|
پاییز را برای چشمانت کشتم هیچ وقت نمی توانی بهار را از من بگیری مگر تو که هستی؟ یا مگر چشمانت را از غزال فریاد غرض گرفتی؟ تو از خود چه داشتی که مرا از خود کردی؟ سالنامهُ عشقم را باز کردم تو نمی دانی در روز شمار آن چه قدم ها که بوده و چه رفتن ها که شده تنها روز آخر آنرا دیدی که در آن اسم زیبایت نقش بسته بود و تو درکت از آن روز فقط وجود پوچت را در بر داشت هیچ از خود پرسیده ای بهار برای چیست؟ گاهی می رویم گاهی می مانیم و گاه نقطهُ نبودن آزارمان می دهد نمی دانیم چه بمانیم و چه برویم نقطه را برای پایان تنهایی و تن هایی که مارا احاطه کرده اند می گذاریم در این بین ندای درونی توست که تو را صدا می زند که چگونه ماندنت را پس میدهی؟ و چوب خط تنش های پستی و بلندی احساس را توان پرداخت داری؟ و تو که تا بحال خودت را می دیدی و همه را هیچ دیگر همه را می بینی و خود را پوچ و زمان آن است که به پایم می افتی که روزی به پایت افتادم و دستم را بر دستانت می گذارم و بلندت می کنم و تا همیشه طمع لبانم را بر لبانت به خاطره می گذارم و خود را به یادت این گناه تو بود که دنیا را بلد نبودی! چطور می شود تو نمانی و من بمانم و تو بمانی و من نروم؟ این قانون آفرینش ماست که دستانت جادهُ عبور ومرور اعمالت می شود و من آن زمان با آنکه سوار بر افکار رفتن می شوم تو را بهاری می بخشم و ز سر گناهت عبور می کنم تقصیر توست که نماندی اما تقصیر من بود که ماندم تا نهایت گذشته ها امروز یکسال از سال پیش می گذرد امروز دوم فروردین 3745 است و یکسال از بیست و نهم اسفند 3744 می گذرد و تازه وتازه زندگی را بهاری می بینم من همه چیز داشتم و تو هیچ!!! این را کائنات به من گفتند دلم به حالت ذوب می شود به حال تو که روزی همه چیز من بودی و امروز .......!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:41 توسط سیاوش |
|
|
چه قدرسخته گل آرزوهاتو توي باغ ديگه اي ببيني
و هزاربار توخودت بشكني و آروم زير لبت بگي گل من باغچه نو مبارك *.*.*.*.*.* يک سنگ کافي است براي شکستن شيشه ...يک جمله کافي است براي شکستن قلب ...يک بيت کافي است براي عاشق شدن و يک دوست کافي است براي تمام زندگي *.*.*.*.*.* من از ساعت متنفرم از اين اختراع عجيــب بشر که جاي خالـــــــــي حضور تو را به رخ دلتنگــــــــي هاي من مي کشد *.*.*.*.*.* عشق اين است که تو با صداي من سخن بگويي و با چشمان من ببيني و هستي را با انگشتان من کشف کني نمي دونم که چرا هر وقت به تو مي رسم ، نمي توانم از تو بگويم. براي گفتنت واژه کم مي آورم. به هر حال ، بدان که بيشتر از اين حرف ها و واژه ها برايم معنا مي دهي خدايا من عاشق توام و به تو نياز دارم، هماينک به قلبم بيا |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:39 توسط سیاوش |
|
|
دلم برای باغچه می سوزد |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:38 توسط سیاوش |
|
|
شعر خوشبختی
بشنو همسفر من با هم رهسپار راه دردیم با هم لحظه ها را گریه کردیم ما در صدای بی صدای گریه بودیم ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم شاید در این راه اگر با هم بمانیم وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق میکشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست رابه دوست میبرد عشق تملک معشوق است و دوست داشتن شکل محودر دوست
از وقتی که مردم دلتنگی هایم چندین برابر شده است. یادت هست؟ حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را با تو بودن خرج می کردم آرام و بی صدا می گفتمت: دلتنگم. و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد تا لحظه ی مرگ. دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم. وقتی تازه زیر خاکی شدم قدیمی تر ها تشر می زدند که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟ در این جا اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست. هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند. می دانی؟ من نگران قلبم هستم اگر آن را هم بخورند دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟ اینقدر از من نترس شب سوم بعد از مرگم آمدم به خوابت که همین را بگویم، اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی. نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی ! اما ببین... به خدا من همان عاشق سابقم فقط... فقط کمی مرده ام ! همین...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:37 توسط سیاوش |
|
|
به خودم چرا، |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:36 توسط سیاوش |
|
|
به هر چه شرح ندادیم واژه ها اصیل تر ماندند
به هر چه کمتر گفتیم بیشتر تفاهم داشتیم گناه لغت نامه نیست نه اشتباه خروسی که در کمد اتاق خوابت می خواند درست نیست که اندوهگین شوی و یا بپرسی : کدام خروسی ؟ نگاه کن ! کودک در خواب به رنگین کمان لبخند می زند طلوع پرچم بر چهره اش : سه رنگ قشنگ شبیه « آب » گفتن ماهی طلایی در تنگ عید حواست کجاست ؟ زیبایی می گوید آب همین زمان ، در تقارنی شگفت انگیز کاغذ های پرکنده ی مشق به خورشید لبخند می زنند در آفتاب پنجره ی تو که مشرف به آسایشگاه است حتی دیوانگان نیز دریافته اند که هر چه کنتر گفتیم بیشتر تفاهم داشتیم نخستین عشق تو کجا رفت ؟ بگو سلام به خورشید ، روی کاغذ مشق که بر نقش کودکانه ی خود کنجکاو می نگرد ببند چشمت را ، بگذار روی گونه ی تو بگذرند خطوط بچه گانه ی رنگین کمان حرارت شعرهای دیوانگان و ماهی طلایی در روز اول ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:35 توسط سیاوش |
|
|
پری کوچیک من نی لبکش جنس بلور |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:34 توسط سیاوش |
|
|
لحظه هاي سخت تنها ماندنم
با تو يك دنيا قشنگي مي شود با تو حتي خوابهاي تلخ من يك بغل روياي رنگي مي شود هيچ مي داني دلم اين روزها بي تو دائم بي قراري مي كند؟ عصر بغض آلود و خيس جمعه ها در فراقت سخت زاري مي كند؟ نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟ نامه اي از لحظه هاي انتظار از ميان كوچه هاي تنگ دل نامه اي از باغ سيب بي بهار آسمان هم باز باريدن گرفت مي نوازد چنگ باران را خدا بوي خوب خاك و عطر ياد تو مي كشد تا شهر رويايت مرا كاش در اين لحظه هاي تلخ درد شانه هايت تكيه گاه گريه بود كاش لبخند قشنگت از دلم غصه هاي كهنه اش را مي ربود! چشمهاي خيس من در يك اميد قلب من در آرزوي وصل توست سوخت باغ هستي ام در اين خزان خوب مي دانم بهاران فصل توست! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:33 توسط سیاوش |
|
|
نوشته های روی دسته صندلی برای کسی که رفت ودیگر نیست ...!مرا به تنهایی خود واگذاشتند همه همه رفتند ولی تو هم............؟ هنوز هم هر از چند گاهی تصویری از آن روزهارا به خاطر می آورم.مثل ماری درون ذهنم می پیچد و مغزم داغ می شود و می خاهد منفجر شود.آن جاست که دنبال تگه کاغذی یا دسته صندلی می گردم تا روی آن بنویسم.هرروز همه خاطرات آن روزها را به یاد می آورم و همانهاست که هر روز مرا می سوزاند و خاکستر می کند وروز بعد دوباره همان داستان تکرار می شود.مدت هاست که در جهنم این خاطرات اسیرم.مگر می توانم ذره ای از نگاه های او ٬ خنده های او ٬ حرف های او ٬ اشک های او ٬ نگاه های او و باز هم نگاه های او را فراموش کنم؟ هرگز نفهمیدم که از کجا شروع شد و در کجا خاتمه یافت. مثل قطعه ای از پازل می ماند که قطعه های اطرافش گم شده است و امروز دقیقا در نقطه ای ایستاده ام که سال پیش خاطراتم از آنجا شروع می شود و در همین نقطه است که همه چیز پایان می یابد.افسانه زندگی من فقط همین یک نقطه است. تا کنون هزار بار فکر کرده امبرای اتفاقی که شروعی نداشته پایانی هم نباید باشد و اتفاق او این گونه بود و این دست تقدیر بود که من در نقطه ای اسیر باشم و او در خطی مستقیم تا بی نهایت حرکت کند ودر این میان دست و پا زدن های من در این پیله پستکه چه بی حاصل بود. امروز من از او دور خواهم شد. تا آنجا که از تابش نگاه او در کسی یاچیزی پناه بگیرم . و اورا برای کسانی رها خواهم کرد که روح نگاه های او را هرگز در نخواهند یافت. من می روم و می میرم تا کرم وجودم پروانه ای شود برای زندگی دیگران و اینبار نه این ها را روی تکه ای کا غذ یا دسته صندلی٬ بلکه روی تک تک سلول های قلبم می نویسم تا هر زمان هر جا که تپید گواه آن باشد که من چرا مردم. از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:31 توسط سیاوش |
|
|
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها!پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد ....حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:31 توسط سیاوش |
|
|
وقتی سرآغاز ندارم یک قلم و یک کاغذ و یک درد همیشگی نمیشه با نوشته ها که همه دردها رو بگی یه بغض خام توی گلوم یک دنیا حرف نا تموم آرزو ها پشت سرم نگاه من به روبروم حرفهای پر شکایتی رو کاغذ های خط خطی از من فقط مونده به جا قلب پر از شکایتی این کاغذای خط خطی نامه دردای منه جای پای اشک من از گریه های نم نمه غمی نشسته تو دلم اشک چه زیبا شده باز ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز غم شکستن روبروم که عاشقانه دیده ام با اشک غزل شکفتم با بغض غزل چیده ام از کس گله نمیکنم شکایت از دل منه دلم هنوز در حسرت یک آرزوی باطله رفتن من حتمی شده موندمن بی حاصله |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:30 توسط سیاوش |
|
|
امشب هم آرزوي تو را دارم و تو باز خفته اي و باز آسمان تاريك است و هوا هم ديگر سرد است تا ديدار فردايمان راهي نمانده است و من دارم مي سوزم و كسي نيست تا نفسي تازه در من بدمد و باز آرزوي تو و دستانت را دارم و دلم را تا ابد تا آن زمان كه فرشتگان ملكوت در واقعيت به زمين نفرين شده مي آيند به تو مي سپارم و تو نمي دانم كه آن را زير پاهايت خواهي گذاشت...........؟؟؟؟!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:29 توسط سیاوش |
|
|
در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاریابی به دانشجویان خود بود ....شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ، به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ، من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این میگن روابط عمومی شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:29 توسط سیاوش |
|
|
@برای روشنایی است که می نویسم اگر همیشه وهمه جا تاریک بود هرگز نمی نوشتم بیژن جلالی *ملاك جسارت مرگ نيست بلكه زندگي است* * لغت نامه تو لغت نامه نوشتن که سیاه یعنی سیاهی *روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد *دريونان باستان سقراط به دليل خردودرايت فراوانش موردستايش بود.روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود،باهيجان نزداوآمدوگفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبرکن.قبل ازاينکه به من چيزي بگويي ازتومي خواهم آزمون کوچکي راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مردپرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل ازاينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه راکه قصدگفتنش راداري امتحان کنيم.اولين پرسش حقيقت است.کاملامطمئني که آنچه راکه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مردجواب داد:"نه،فقط درموردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيارخوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يانادرست.حالابياپرسش دوم رابگويم،"پرسش خوبي"آنچه راکه درموردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بددرموردشاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه شدوشانه بالاانداخت.سقراط ادامه داد:"واماپرسش سوم سودمندبودن است.آن چه راکه مي خواهي درموردشاگردم به من بگويي برايم سودمنداست؟"مردپاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است ونه حتي سودمنداست پس چرااصلاآن رابه من مي گويي؟"
*اي دل غم اين جهان فرسوده مخور بيهوده نهاي غمان بيهوده نخورچون بوده گذشت و نيست نابوده پديد خوش باش و غم بوده و نابوده مخور *گورستان ِ شهرداری آخرای بهشتْ زهرا هم ترانه یاد من باش! بی بهانه یادمن باش! وقت بیداریه مهتاب٬ عاشقانه یاد من باش! |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:27 توسط سیاوش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:26 توسط سیاوش |
|
|
فرشته نبود اما مهربان بود بي پناهم كه يافت خانه اي ساخت برايم از نور و آرامش و من با شكوه زيستم. دست هايش سفيد بود و روشن انگار از چيدن ماه آمده بود. پيانويي مه آلود در ايوان چوبي خانه صندق آهنگهاي قديمي عشق. روزگاري دوستت ميداشتم من ابر شدم گفته بودي كه خورشيدي يادت هست تا زيبا تر بتابي چقدر گريستم؟ نه راز نه قصه نه رويايي دور تو خورشيدي زيبايي براي پنجره ي كوچك من هيچ كس باور نمي كرد كه من به خاطر صدايي كه دوباره بشنوم در كوچه هاي شبانه تلف شدم مردم تو صداي دل انگيز پيانويي بودي كه در يك شب مهتابي از كلبه مجهول به گوش مي رسيد. هيچ كس باور نميكند كه من به خاطر... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:26 توسط سیاوش |
|
|
من نيستم آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم من نيستم من. من گرفتارم من اسيرم من خستم هيچ راهي نيست؟ راه زندگي بر من ، راه غصّه خواهي بيش نيست. من نيستم من جادّه هاي آينده در خيالم ديريست ، کوچه هاي تاريکيست. آه شقايق هاي وجودم : با گذشته زندم. بشنو از من ، من نيستم من بشنو و هيچ نگو از من با محبّت با وجودي از عشق با قلم ها در شب با سکوت شاعرانه در فکر ، با خيالم ، با روح هيچ نگو بشنو آنچه در قلب سياهم برپاست رنگ من در غم نيست رنگ من آبي است روح من بر قايق قايقي بر درياست. آه بر من که نيستم ، من نيستم من غوطه ور در خواب لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب. فکر من شب ها مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي که رهاست از سيلاب فکر غم هاي دراز بشنو از من من نبودم من ، که چنين مي ميرم مي شنيدم که دلي هم ميگفت : جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست. بشنو از من که نگاهم سرد است قاصدک هاي وجودم انگار خسته ، ليک در باد است. اي شقايق نيست با من ياري نيست تا بگويد قصّه راه دراز تا بخواند لحظه هاي سبز باغ. در سکوتم يا تويي يا رنگ غم يار من هم يا تويي يا شعر من. تو مرا مي پرسي ، که چه چيز مي خواهم! من خدا مي خواهم در تکاپوي و تلاش زندگي من يه راه مي خواهم ، که دلم مي خواهد. بشنو از من گر نمانم شايد در دلم خواهي ماند. من که رفتم آنوقت قصّه ها خواهي خواند که مرا دريابي !!! بنگر ، تو چرا بي تابي؟! تو مرا خواهي داشت شعر من آهنگ نيست نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ شعر من يک راز است که دلم با خود گفت. بشنو از من ، که دلم اينبار گفت سرّ خود با پاييز قصّه اي روح انگيز ........ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:25 توسط سیاوش |
|
|
ترسانم از این شب ********** میدونی ؟ آخرین باری که مستقیم به چشمام نگاه کردی کی بود ؟ میدونی ؟ آخرین باری که من مستقیم به چشمات نگاه کردم کی بود ؟ میدونی ؟ از آخرین باری که خیسی گونه هام رو با دستام تبدیل به کویر کردم چند روز میگذره ؟ میدونی ؟ که چند روز به سنگ شدنم مونده ؟ میدونی ؟ تا به حال چند بار عذاب خودمو با پرومئته مقایسه کردم ؟ میدونی ؟ چقدر به لذت بی کجایی فکر کردم ؟ . . . نه نمیدونی به خدا نمیدونی . . . . . Game Over |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:24 توسط سیاوش |
|
|
در یک روز بهاری در کنار آبشاری زیبا معشوق از او می پرسه
که چی شد که به سوی من آمدی و عاشقم شدی و چنین من رو شیفته و دلبسته ی خودت کردی .......... ؟؟؟ حال به حرف دل این عاشق گوش می دهیم که به عشقش چنین جواب داد ..... واژه ها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي مي تواند داشته باشد؟ در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي که از خدای مهربون تنظيم شده بازی میکردم و تو هنرپيشه مهمان قلبم شدی تو را گرامي داشتم با آنچه که بودی و دوستت داشتم با آنچه که بودی تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش مجنون... ولي اينبار ليلي و شيريني نبودند، چون تو خدا بودي و نه لیلی و نه شیرین. در ابتدا فقط بازي ميکردم بازیي با فکر و با احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي باید برای عشق زندگی کرد لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني مرگ زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان و جای خالی تو که همیشه در انتظارت بودم تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه ی دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم تو خود مولد آن نور بودي و منِ عاشق ، دنبال مولّد آن مي گشتم تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشتگي ها بودي من درياچه ايي از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه اي از آن تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندي و من را از درياچه محبتت لبريز نمودي حال من عابد درگاه نورم نوري که روشن کننده زندگي من است و لحظه لحظه تشنه ، تشنه محبت تو، اي معبودم چون شدي افسونگر شبهاي من چه زیبا این عاشق راز عشقش را با معشوقش در میان گذاشت می خوام بگم یکی از راز های موفقت در عشق همین صداقت هستش که آرزو می کنم همه عاشقان این سرزمین تنهایی ها این نعمت را در وجودشون داشته باشن0 و در آخر می خوام بگم ما همه بازیگران نقش اول این روزگار هستیم و نویسنده ی آن خدای مهربون و پیوند دهنده ی قلبهاست بنابراین ما هیچ وقت در راه زندگی و عشق ، در روزهای شاد و یا در روز های ناراحتی نباید او را فراموش کنیم و هیچ وقت نباید نا شکری کنیم ؛ چون اون بزرگ مهربون خوبی و سعادت همه ی ما انسان ها و بازیگرانش را می خواهد0 |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:22 توسط سیاوش |
|
|
دختري دارم من دختري بازيگوش با وفا مثل نياز مهربان مثل نسيم همه جا همره من ، پاي در عاطفه هايم دارد او ندارد رنگي و درون كيفش ده مداد رنگي سرخ را ميفهمد سبز را مي داند همه را مي داند يك شب از من پرسيد آسمان رنگش چيست آبي!! يعني چه رنگها را چه كسي ساخته است گفتمش كار خداست و خدا مي داند بي خبر از همه چيز باز از من پرسيد كه خدا رنگش چيست؟ من پريشان بودم و كمي غافلگير و خدا مي دانست كه نمي دانستم گفتمش دختركم، رنگها بسيارند رنگ موج-رنگ سخن رنگ رفتار بشر رنگ هر چيز كه مي فهميدم همچنان مي ديدم و خدا رنگ نداشت واز آن حادثه آن وقت خدا مي خنديد و ملك ميگفتند كه بگو بي رنگي |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:22 توسط سیاوش |
|
|
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود يه روز تو پائيز تو يه خونواده نه پولدارو نه فقير پسري بدنيا اومد كه نامش رو گذاشتند مهدي و چون مهدي قصه ما تو اون خونواده بدنيا اومده بود پس فاميليش هم شد محمدي دهقاني مهدي كوچيك بود و كوچيكيش رو خيلي دوست داشت چون تو كوچيكيش همه آدما رو خوب ميديد و مهدي دوست نداشت تا بزرگ شه ، اما تنها به اين خاطر بزگ شد كه بايد بزرگ مي شد و همين كه بزرگ مي شد بيشتر با خداش آشنا مي شد خدائي كه وقتي شلوغ مي كرد و مامانش رو اذيت ميكرد خدا دوستش نداشت وقتي شكلات زياد مي خورد خدا از دستش ناراحت مي شد اما وقتي بعدالظهر ها مي خوابيد و بيرون نمي رفت تا يه محل از دستش راحت باشن خدا هم خيلي خيلي دوستش داشت اينارو مامانش بهش گفته بود و مهدي با همين تعريف از خدا بزرگ شد و انقدر تند بزرگ شد كه حالا كه 28 سالشه هنوزم نفهميد كه كي بزرگ شد اما تنها به اين دليل بزرگ شد كه بايد بزرگ مي شد مهدي بزرگ شد و موقع مدرسه رفتنش شد و بايد مي رفت مدرسه تا بزرگ تر شه و عقلش به همه چي برسه اما هنوزم كه هنوزه عقلش به نصف اون چيزهائي كه تنها تو كودكي دلش مي خواست برسه هم نرسيده مهدي رفت مدرسه و سر نيمكتهاي چوبي مدرسه نشست يه آموزگار خوب ، يه آموزگار مهربون اومد سر كلاس و گفت بچه هاي عزيزم سلام. من آموزگار سال اول شما هستم و بعد از مدتي حرف زدن شروع به درس دادن كرد و گفت : بچه ها هم شما هر كدوم يه خط صاف بكشيد مهدي هم مثل همه يه خط صاف كشيد و آموزگار گفت بچه هاي من هميشه يادتون باشه كه هميشه تو زندگيتون تنها روي اين خط حركت كنيد اگه مي خواهيد خدا دوستتتون داشته باشه همه گفتند چشم اما مهدي مي ترسيد بگه چشم. چون اون خطه خيلي نازك بود و مهدي مي ترسيد يه هو به علت سر به هوا بودن يه دفعه از اون خط نازك به سمت چپ يا راست پرت بشه اما اونم گفتم چشم چون همه گفتند چشم ... گذشت و گذشت تا روزي آموزگار گفت بچه ها بنويسيد آ مهدي هم مثل همه بچه ها نوشت آ معلم گفت آفرين به همه شما عزيزان گلم حالا همه بنويسيد ب همه نوشتند ب و مهدي هم مثل همه نوشت ب بعدش آموزگار گفت حالا بنويسيد آب همه نوشتند آب و مهدي هم مثل همه نوشت آب و آموزگار گفت آفرين بچه ها كه همه نوشتيد ، اما يادتون باشه كه آب مايه روشني و پاكيه پس يادتون باشه هميشه مثل آب زلال باشيد و پاك يادتون باشه كه تنها دليل پاك بودن آب جاري بودنشه و گرنه آبي كه يه جا بمونه گند آب مي شه و بوي بد مي ده پس اينو هم يادتون باشه كه مثل آب جاري باشيد و همه چيز بد رو با جاري بودنتون پاك كنيد ... و گذشت و گذشت تا آموزگار روزي گفت بچه ها امروز مي خوام يه درس تازه بدم و حتما درس امروز رو براي هميشه تو ذهنتون بسپاريد و تا آخرعمرتون همراهتون باشه همه گفتند چشم اما مهدي باز هم همون دل نگراني شيرين اومد سراغش اما چون اون دلنگراني براش ناشناخته بود و تا حالا حسش نكرده بود ازش مي ترسيد چون درسي كه آموزگار ميخواست بده معلوم بود كه خيلي خيلي مهمه چون چشماي آموزگار برق عجيبي مي زد كه براي مهدي آشنا بود انگار اين برق رو قبلا تو چشماي يكي ديگه ديده بود شايدم بعدا ديده بود اما بازم مثل همه گفت چشم چون بايد مي گفت چشم . اما همينكه گفت چشم انگار يه هو يه دنيا بار از ته آسمون پرت كردن رو شونش كه اينقدر شونه هاش سنگين شده بود و آموزگار با صداي لرزاني گفت بچه ها همه بنويسيد ع و مهدي مثل همه بچه ها نوشت ع و آموزگار با صداي لرزان تري گفت بچه ها همه بنويسيد ش مهدي و همه بچه ها نوشتند ش و معلم بغض تو گلوش فشرده شده بود و با بغش گفت بچه ها بنويسيد ق همه با تعجب نوشتند ق اما مهدي با خوشحالي غريب و خاصي نوشت ق و آموزگار در حالي كه بغش گلوش تركيده بود با گريه گفت : بچه ها حالا اين سه حرف رو به هم بچسبونيد و بنويسيد عشق همه نوشتند عشق اما مهدي نوشت مريم آموزگار با چشماي خيس وقتي نوشته مهدي رو ديد گفت : پسرم بنويس عشق مهدي نوشت عشق ، اما باز هم ديد نوشته مريم اين بار آموزگار بهش گفت : عزيزم بنويس ع ش ق و مهدي هم نوشت ع ش ق و آموزگار گفت آفرين عزيزم ! حالا اين سه حرف رو به هم بچسبون و مهدي اين سه كلمه رو به هم چسبوند ، اما خودش هم تعجب كرد وقتي كه بعد از چسبوندن اون سه تا حرف ديد كه بازم نوشته شده مريم همه بچه ها مهدي رو مسخره كردند و يكصدا گفتند : هو هو مهدي سواد نداره ، هو هو مهدي سواد نداره و آموزگار گريش بلند تر شد و از كلاس رفت بيرون و مهدي هم فكر كرد كه آموزگار از دست اون ناراحته اما خودش مي دونست كه نمي خواست آموزگار رو ناراحت كنه و دلش مي خواست به آموزگارش بگه كه خانم اجازه ! به خدا من هم همون درسي رو كه شما داريد مي ديد مي نويسم اما نمي دونم چرا اينجوري مي شه مي خواست به آموزگارش بگه كه خانم اجازه من نمي خوام ناراحت بشيد از دستم و براي اينكه آموزگارش رو شاد كنه همون شب تا ساعت چهار صبح رفت و يه دفتر صد برگ رو پر كرد از كلمه عشق تا فردا به عنوان جريمه ببره بده به آموزگارش تا خوشحال شه و صبح وقتي باباش از خواب بيدارش مي كرد ديد كه ديشب از شدت خستگي رو دفتري كه جريمه های عاشقانش رو توش نوشته بود خوابش برده اما خوشحال بود كه ديشب آخرين صفحه دفترش رو داشت تموم مي كرد كه خوابش برده بود و پدرش مي خواست بره كه چشمش به دفتر افتاد كه توش هي يه كلمه تكرار شده و دفتر رو ورق زد و ديد كه از اول تا آخر دفتر صدبرگ فقط همون يه كلمه نوشته شده و مهدي رو دعوا كرد و گفت يعني تو اينقدر خنگ شدي كه نمي توني يه كلمه مريم رو هم درست بنويسي كه معلمت اينهمه به تو جريمه داده و گفته بنويسش!؟ و مهدي با ديدن دفتر اشك تو چشماش حلقه زد چون خودش ديشب ديد كه همه نوشته هاي ديشبش فقط از عشق بود صبح شرمنده رفت پيش آموزگار تا بگه من چيكار كردم اما آموزگارش نيومده بود چند روز بعد بهشون گفتند كه آموزگارتون رفته پيش خدا و وقتي مهدي پرسيد كه كي بر مي گرده ناظمشون با خنده اي بر لب بهش گفت : اون ديگه بر نمي گرده و مهدي اين بار از دست خدا ناراحت شد كه چرا آموزگار اونو برده پيش خودش و ديگه هم بر نمي گردونه و پيش خودش گفت :مگه خدا خوب نبود !؟ پس چرا آموزگار مهربونش رو بدون اجازش برده پيش خودش و از خدا دلگير شد و شب خوابيد و آموزگارش اومد تو خوابش و بهش گفت سلام مهدي جان، شبت بخير عزيزم و مهدي قبل از اينكه جواب سلامش رو بده با گريه گفت : خانم اجازه ! چرا ما رو ترك كرديد!؟ به خدا مي دونم اشتباه كردم ...اما اون شب وقتي رفتم خونه براي اينكه شما خوشحال بشيد من به عنوان جريمه اما آموزگارش نذاشت بقيه حرفش تموم شه و بهش گفت آره عزيزم همه رو مي دونم مهدي جان تو تجلي عشق آيندت رو داشتي مي نوشتي اما من چشم ديدنش رو نداشتم و تو تقديرت اينه كه اين راه رو ادامه بدي و مهدي پرسيد خانم اجازه تقدير يعني چي و تجلي عشق چيه!؟ آموزگار گفت عزيزم من تنها آموزگار تو نيستم طبيعت ، زندگي و زمونه و خلاصه همه چيز آموزگار تو خواهند بود و تو از هركدوم از اونها يه چيزي ياد مي گيري تا بزرگ شي و خودت متوجه شي مهدي به آموزگار گفت خانم اجازه من دوست ندارم بزرگ شم. آيا مي شه!؟ و آموزگار گفت مهدي جان تو روحت رو هميشه مي توني مثل يه بچه پاك نگه داري و اصلا مهم نيست كه جسمت بزرگ شه و پير شه و يه روز از بين بره مهم اينه كه روحت رو درست نگه داري عزيزم و مهدي با اينكه چيزي متوحه نشد اما انگار متوجه شد و گفت چشم و مهدي باز بزرگتر شد چون بايد بزرگتر مي شد و تو اين مدت آموزگارهاي زيادي داشت و از هر كدومشون يه درس ياد گرفت اما هنوزم كه هنوزه دو تا از آموزگاراش رو هيچ وقت فراموش نمي كنه يكي همون آموزگار سال اول دبستانش بود كه مهربونترين آموزشگارش بود و همه درسها رو با شيريني بهش ياد مي داد و اون يكي آموزگارش كه عصباني ترين آموزگارش بود و اسمش زمونه بود و همه درسها رو با تلخي تمام بهش ياد مي داد |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:21 توسط سیاوش |
|
|
خداوند گریه کرد زمانی که بنده اش آنی که اشرف مخلوقات خواندش و دردانه جهان خلقت شد اینچنین کبر و غرور سرتا پای وجودش را گرفت خداوند گريه کرد زمانی که بنده ای که خدا خالق آن بود بر بنده ديگرش ظلم و عناد کرد خداوند گريه کرد لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای دیگر را شکست خداوند گريه کرد لحظه ای که آن چه می پنداشت، شد آنچه که هست خداوند گريه کرد زمانی که ديد اين بنده همان بنده ای است که با آهنگ سوراسرافيل خاکش را ساخت و اينک بر سر خاک و مال جنگ و خونريزی است خداوند گريه کرد زمانی که وجود بی ارزش اين خاک را با روح خداوندی زنده کرد اما اکنون همان بنده ارزش روح خداوندی را با وابستگی به هيچ های زمين فراموش کرده است خداوند گريه کرد زمانی که اين جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود. خداوند گريه کرد زمانی که بنده ای که به آن گفته بود: همه شما نزد هم برابريد اکنون به پول و مال، خود را برتر و قوی تر می داند. خداوند گريه کرد زمانی که ديد عشق داده بودم برای آرامش، دل داده بودم برای سپردن گل برای هديه اما اکنون همه چيز ريا و تزوير و دروغ خداوند گريه کرد زمانی که گفته بود با هم باشيد به هم عشق بورزيد و از آن لبريز شويد از آنچه در دنيا به شما دادم برای رسيدن به اصل خود استفاده کنيد اما همه چيز مصنوعی شد و ساختگی خداوند گريه کرد زمانی که در آن وقتی که به ما داده بود تا در حضورش بنشينيم و درد دل کنيم و فيض عشق بازی با خدا را ببريم رفتيم و چه نا سالم سپری کرديم خداوند گريه کرد زمانی که ديد بر مهر مادری بی احترامی شد خداوند گريه کرد زمانی که ديد 2 برادر برای هم نقشه می کشند که چگونه فريب دهند تا به مال و اندوخته ناسالم خود بيافزايند خداوند گريه کرد زمانی که به گل و پروانه آب و خاک آنگونه که او می خواست نگاه نکرديم خداوند گريه کرد زمانی که ديد از عقل و پندارمان چگونه استفاده کرديم و برای آنچه خوب است يا بد است و مفهوم آن مطلق و ثابت است مقلد مشابهان خود شديم و ازآنچه او به ما داده بود ( عقل=استدلال) استفاده نکرديم. خداوند گريه کرد زمانی که او را به جای اينکه در محيط ببينيم در پول و بانک و مال و ثروت مي ديديم چرا که در نبود اين ها او را صدا می کرديم و اگر مشکلی از نبود آنها نداشتيم حتی اسمش را به لب نمي آورديم. خداوند چه صبری دارد! اگر روزی از توقعات خود از ما سئوالی کند، به راستی ما چه می گوييم ؟ الهی به فضل و رحمتت بر ما قضاوت کن، نه به عدلت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:45 توسط سیاوش |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد ... ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت ... ويرانه دل ماست که با هرنگه تو ... صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت
اگه خاطرش نبود منم نبودم....... |
| پیوندها |
|
zeus zahra-silentlove کلبه تنهائی من یه دختر دلهای آسمونی می نویسم از تو هیچ تمنایی بی پاسخ نیست. برات حرفای ناگفته دارم... راز شبنم |
|
RSS
|